سوغاتی
سلام دورترها که خیلی هم دور نیست صبح به صبح برای اومدن به سر کار یه اشتیاق محسوسی داشتم سابقه کار و چقدر مونده تا بازنشستگی خیلی دور بود ازم جمعه ها رو دوست نداشتم و بعداز ظهرش خوشحال بودم که فردا میام سرکار. حالا چه شکلی شدم ؟ اشتیاقه که نیست. خیلی زمانها میشینم حساب و کتاب می کنم چقدر بیام بازنشسته میشم اگه اون موقع بچه داشته باشم بچم کلاس چندمه؟ دیروز در راستای انرژی دادن به خودم نشستم میزم رو کشوهام رو مرتب کردم گفتم شاید انرژی منفی این محیط شلوغ پلوغ بهم میرسه پس باید درستش کنم . چشمم افتاد به فایل تکی گوشه اتاق که من رو برد به سالهای ۸۲-۸۵ اون موقع تنها کارمند این بخش بودم بی اغراق همه کاری هم میکردم اتاقم حتی پنجره هم نداشت ولی محیطی بود پراز انرژی پر از آرامش انگار وسایل اتاق هم نازم رو میخریدن یکی یه دونه اتاق و هرچی توش بود. بودم. همه وسایل به سلیقه خودم خریداری شده بود کاملا معلوم بود سلیقه یه دختر بی تجربه است تمام وسایل اداری رومیزی رو قرمز خریده بودم. ------------------- دیروز روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به پرده اتاق خواب نگاه میکردم باز کردن و شستن و اتو کردن و نصب کردن این پرده حکم بلند کردن عَلَم ۲۱ تیغه رو داره انقدر که سخته.البته فعلا برنامه ای براش ندارم. ------------------- یه سرویس رفت و برگشت گرفتم برای محل کار .خیلی بهتر شده. چشمام رو می بندم میرسم سرکار ولی خوب زود میرسم دیگه میرم توی یه میدونه پر از چمن نفس می کشم تا ساعت بشه ۷:۳۰ . خوابم هم نیاد وسط راه مثل این لجبازها حاضر نیستم به مسیر نگاه کنم از بس این مسیر خستم کرده چشمام رو می بندم که مسیر رو نبینم. ------------------ نازنین ترین مهربونم. بعضی وقتا خوب فهمم میشه که چقدر خوب شد اونچه من خواستم رو نخواستی. آخرین روز کاری در هفته هم رسید درست مثل اولین روز کاری توی هفته که زودتر از خواستنش فرا می رسه الان چند وقتی هست که چایی سبز می خورم . بهش عادت کردم. فردا هم کنکور ارشد دارم بدون خوندن یک ورق از یک کتاب بعد از دقیقا ۱۰ سال که از فارغ التحصیلیم میگذره. دیگه با این اوصاف اگه قبول نشم حتما یه کاری دسته خودم میدم.این همه تلاش این همه معلومات این همه شب بیداریها بالاخره زمان به ثمر رسیدنش شد. راستی بذارید از رئیسم بگم کلا آدم هولیه وقتی میاد صدای پاش رو تشخیص می دم با چنان استرس و هولی قدم برمیداره که به قول همکارم آدم فکر می کنه اتفاق بدی افتاده و این آدم حامل خبر بدیه. ای جانم به رئیس اولیم وقتی داشتمش می دونستم بهترین رئیس رو دارم وقتی می خواست وارد اتاق شه حتما در می زد بدون اینکه وارد شه تا نمی گفتم بفرمائید هم داخل نمی شد. انقدر خوب بود که یقینا میگفتم بهتر از این رئیسی پیدا نمی کنم .وای عاشق صدای پاش بودم شیک و شمرده. رئیس جان دومی که اومد ای جانم یه نازنین به تمام معنا یک پدر بود. با تمام وجود میشد دوستش داشت البته از خوبیه بیش از حدش یه جورایی ضربه هایی هم ناخواسته شامل حالت میشد. آنتراک: من تازگیها گل گاو زبون هم میخورم شنبه با دوتا از دوستامون رفتیم یکی از ارتفاعات تهران. ا ل ی بهش میگه پشت بومم. انقدر شارژ شدیم که شب انگار روز دوبار برامون شروع شده بود پر از انرژی بودیم کلی حرف زدیم . آروم شدیم . ناخودآگاه لبخند زدیم .1 پشت بوم ما و 2 پشت بوم ما آخه وسط روز داشتم فکر می کردم چی کار کنم امروزم خیلی قشنگ میشه گفتم برم کتونی بخرم برم لباس بخرم برم خونمون برم خونشون که یه دفعه یاد پشت بوم خواهری افتادم به دوتا از دوستای همیشه پایه هم گفتم و خدا رو شکر اونا هم قبول کردن. اون بالا جاذبه یه جوره دیگه است نخواهی هم لبخند میزنی. نخواهی هم خوب هستی. نخواهی هم چشمات یه برق دیگه داره . نخواهی هم دیگرون رو دوست داری. نخواهی هم نفس می کشی.زندگی می کنی. می بینی خدا چقدر جاش باحاله روز زیبای مادر هم مبارک . درسته مادر نیستم ولی هم جنسه مادر که هستم . پس منتظر یه عالمه هدیه می شینم حالا یه دونه هم قبوله . برای خودم: کمی خودت رو دوست داشته باشی میشه خیلییییییییییییییی نازنینم : به روم نیار که دارم هر روز از روی عجز صدات می کنم دنبال روزی بودم که خارج از عجز صدات کنم چی بگم که شکرت هم عاجزانه ادا می کنم. همه اینها یعنی خیلی دوستت دارم . بعدا اضافه شده: برای مادرهای زندگی من: روانم مادرم سلام تپش های قلب مادرم سلام ساعتهای بی خوابیه مادرم سلام گونه های سوخته از اشک مادرم سلام چشمان نگران مادرم سلام زبان به التماس باز شده مادرم سلام آه مادرم سلام جسم خسته مادرم سلام پاهای بی حس مادرم سلام بی تابی مادرم سلام آغوش خسته مادرم سلام ...............سلام منم مادرشما ... من شما را به دنیای مادرم آوردم. شما بگوئید: اینکه دوستت دارم . دیدمت . شرمنده ات هستم . کم هستم برات .... از نگاهم پیداست که تقدیمه مادرم کنم ؟ سلام از احوالات بگذریم ذکر سختی . سختی میاره. سه شنبه رفتیم سینما فیلم نارنجی پوش. من دوستش نداشتم . حوصله ام سر رفت هی دوست داشتم زودتر تموم شه موقع برگشت به خونه کلی با خواهری حرف زدیم به اینکه چیا بهمون آرامش میده بهش گفتم وقتی رفتی انقدر اذیت شدم که یه روز که توی آژانس نشسته بودم برای راننده آژانس کلی از تو میگفتم . با افتخار حرف می زدم که من خواهر دارم . من یه تکیه گاه دارم . خواهرهای من برام نعمتن. اونم منی که معمولا ساکتم. بهش گفتم وقتی برگشتی و با مامی بیرون می رفتیم وقتی صندلی پشت ماشین می شستم فقط نگاهت میکردم. بهش نگفتم روم نشد بگم با عشق نگاهت میکردم به دستات با لبخند نگاه میکردم با التماس که بمون. خستت کردم ولی بمون توی اوج خوشی هم کم داشتمت. روحم رو خسته کردم . کاری براش نکردم. باید برای خود قدم برداشت. باید خود را بخشید.باید منتظر صبح بود. منتظر یه روز که فقط ظاهرش روز کاریه ولی دریافتهایی حتما به سمتمون میاد و قطعا باید پرداختهایی هم داشت. باید به این باور رسید پایان ساعت کاری . پایان روز نیست . پایان دریافتها و پرداختها نیست . باید خرج کرد هم مالی هم جانی هم روحی هم روانی. هم برای خود هم باز هم برای خود. به نام تو به کام خودم. یکی از دل خواسته هام رو می دونم . دلم سفر میخواد هم با ماشین قبوله هم با هواپیما هم با قطار با همش اوکی هستم . ولی خوب فعلا به دلایل مختلف و منطقی نمی شه. یه کتونی هم دیدم خوشگله اونم به دلایل منطقی نمی خرم. برای خودم: دیدی دیروز گذشت . امروز هم میگذره . کمی خوب باش . کمی لبخند بزن. کمی عمیق نفس بکش. زنگ بزن به اونهایی که مدتها مراعاتت رو کردن حتی اگه حرفی برای گفتن نداری. بنویس حتی اگه یه روز مره ساده است و عمقی توش دیده نمیشه. برای نازنیم: مهربونم اجازه هست خودم رو ببخشم؟ عزیزترین هام ازم دلگیرن به خاطر خودم ازم دلگیرن به خاطر نامهربونی که به خودم می کنم ازم دلگیرن.خواهری زنگ زد کاملا به جا از خودم به خودم شکایت کرد. شاکی بود از تسلیم شدنم . از این رخوتی که بهش تن دادم. از این بی تفاوتیم به همه چیز به هر خبری به هرشادی و غمی. اینکه چرا من ریز بین مسائل درشت زندگی هم برام دیدنی نیست شاکی بود. اینکه چرا من دیگه تماس گیرنده نیستم . چرا فقط پاسخگو هستم اونم در سکوت. دوستم هم دیروز اومد خونمون . حرف زد و نصیحت کرد کاملا به جا کاملا درست . گفت گریه تا یه حدی خوبه اونم به شرطی که وقتی گریه میکنی حرفات رو بریزی بیرون. در کل همیشه آدم ساکتی بودم ولی این سکوت اونی نیست که همه ازم دیدن. پنجشنبه عروسی دعوتیم . خواهری به فکر لباسه و مدل موهامون. به فکر برنامه فردای عروسی که برنامه به نظر متفاوتیه. من به فکره چیم به فکر شنبه اش به فکر کار به فکر پاسخگویی به سئوالهایی که شاید هیچ وقت پرسیده نشه. می دونی الان چه شکلیم؟ التماس دعا دارم به هرکی که حتی فقط صداش رو شنیده باشم. متوسل به هر دعا و سوره ای. دنبال هر داروی انرژی زا و آرام بخشی. یادمه زمستون که خواب حسابی مزه میده شبش خوب نخوابیده بودم ولی صبح با انرژی بیدار شدم با لبخند. هیچ اثری از خوابالودگی در من نبود. به خودم گفتم چه خوب که با اینکه شب نخوابیدم ولی انرژیم هست. صبحها حتما وبلاگ می خوندم. بعد کارام رو شروع می کردم. حتی روزهایی دلم تنگ می شد برای اینکه برم خونه و غذا درست کنم . نمی دونم الان ناراحتم که خواهرم لوسم نمی کنه و خسته شده ازم. یا ناراحتم که ناراحتشون کردم. ولی می دونم بعضی شوکها لازمه. آخه اگه تو رو صدا نکنم کیو صدا کنم؟ گفتم مگر به گریه دلت مهربان کنم................... اگه پستهای این روزهای من رو نخونید به خودتون لطف بزرگی کردید. دور شدم از لذت حظ بردن از صدای بارون. کیفه تماشای زیبایی آفتاب بعد از بارون. لبخند بی موقع انعکاس تازه شدن روح آدمها از نفس کشیدن توی یه هوای به ظاهر پاک. چقدر نعمتن آدمهای آروم. آدمهای آرامش بخش. آدمهایی که وقتی به یادشون می افتی لبخند و آرامش باهم روی صورتت می شینه. من این آدمها رو توی زندگیم داشتم و قطعا هنوزم دارم. یادم نرفته چیا خوشحال می کرد. یادم هست زیبایی ناخنهام برام مهم و انرژی بخش بود. یادم هست اجازه عبور زودتر توسط یه راننده بهم. فال نیک بود برای داشتن یه روز خوب.بود روزهایی که شنیدن یه ترانه شدت شوقش بدل می شد به اشک برام. خودت که شاهدی درسته غرقه آرامشت بودم ولی حواسم بود همش از توست. نشون به اون نشون که وقتی پام رو توی محل کار می ذاشتم صدات میکردم و میگفتم شکرت بابت این آرامش. این آرامش رو ازم نگیر. اینجا رو ازم نگیر. بلاتشبیه مثلا یه کوچولو . یه کوچولو مهربونیت شبیه مهربون ترین آدم زندگیم. برای این روزهام چی داری بگی؟ میگی بابا جان چقدر عجولی صبر کن من که بدت رو نمیخوام . من که دلم نمیاد تو اذیت شی. من که دلم نمیاد لبخند رو ازت بگیرم.آره ازت ناراحت هستم ولی من که انتقام نمی گیرم. بابا جان تو آروم باش من درستش می کنم . باباجان کارا رو به من بسپر. بابایی دستت رو به من بده پاشو. تنبل نشو دیگه . ای بابا مگه قرار نیست کارا رو من انجام بدم تو فقط پاشو تماشا کن میخوام ایستاده تماشا کنی . آخه قد و بالای یه نعمت رو که نمی شه خوابیده و نشسته تماشا کرد. پاشو ببین برات چی خواستم. مگه نه اینکه همه دنیا دست منه . با خیال راحت بیا توی بغلم. حالا من بگم؟ می شه به آدمهات بگی انقدر نگاه من رو نبرن به سمت نداشته های دیگرون و داشته های خودم . بابا تماشای نداشته های دیگرون آرومم نمی کنه . من می دونم چی دارم که خیلیهاش در حد من نیست. کجاش بَده بیشتر بخوام و بهتر بخوام.مدعی نیستم تابع ریز ریز قانون دنیا هستم . ولی حتی اگه از زیرش در برم می دونم چی بوده و چی شده و چی کار کردم. توی قانونت که نیست همونی که داری بهترینه بهترش رو نخواه؟ برای خودم میگم دنبال اینم که به خودم ثابت کنم این ناآرومیها. این اشکهای بی موقع . این تپشهای بی وقت . کار روحم نیست . یه چیزی این وسط مسطهای جسمم جابه جا شده که نگاهه من رو از تماشای دنیا و زیبائیهاش مال خود کرده. کارم از دست گرفتن گذشته محکم بغلم کن جوری که همه دنیات ببینن که من تو رو دارم. آمین
| MiSs-A |

